چرا من شهید نمی شوم

1404/12/06 00:44 خاطره حامد عبدالهی بازدید: 11

سال 1363 بود که شهید محمد تقی مرتب از ستاد تیپ 15امام حسن (ع)به گروهان معرفی شد. به محض ورود او ناگهان بوی عطر و گل وارد اتاق شد آنقدر چهره اش نورانی بود که همه می گفتند این برادر حتما شهید می شود.

نماز شب او هیچگاه ترک نمی شد و همه نیمه شب که از خواب بیدار می شدیم او را می دیدیم که یا در حالت رکوع است یا سجود.

قبل از هر عملیات او را می دیدم که که برای شهادت دعا می کند.

در عملیات بدر چند تن از برادران به شهادت رسیدند و او را دیدم که در گوشه ایی با احساس شرم و خجالت نشسته و گریه می کند. به کنارش رفتم اصلا متوجه حضور من نبود و همچنان اشک می ریخت کنارش نشستم و گفتم:«چی شده محمد؟»

با گریه گفت: «باز هم من از قافله عقب ماندم چرا من شهید نمی شوم»

دستم را روی شانه اش گذاشتم ولی نمی دانستم چه بگویم که کمی از این درد و ناراحتیاش کم شود سرش را بالا آورد به من نگاه کرد و ادامه داد:«این نشانه ناپاکی من است. اگر پاک بودم من هم شهید می شدم.»

آنروز تمام تلاشم را کردم تا آرام شود و بعد از مدتی شنیدم در عملیات والفجر هشت پاسخ راز و نیازهای نیمه شب خود را از محبوب گرفت.


شهدای مرتبط
  • محمدتقی مرتب