ابراهیم آب روشن
-
نام پدر : شکرالله
-
تاریخ تولد : 1346/04/11
-
محل تولد : روستای سنقرآباد
-
عضویت : بسیجی
-
یگان اعزامی : بسیج
-
تاریخ شهادت : 1361/02/20
-
سن هنگام شهادت : 14 سال، 10 ماه و 9 روز
-
عملیات : بیت المقدس
-
محل شهادت : خرمشهر
-
محل دفن : گلزار شهدای بهبهان
-
قطعه : 1
-
ردیف : 12
-
مزار : 2
-
توضیحات : -
متن زندگی نامه
زندگینامه شهید ایراهیم آب روشن
قسمت اول
بسم رب الشهدا و الصدقین
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
زندگینامه شهید ابراهیم آبروشن
با شما در خصوص زنده ای از میان رفتگان و شهیدی از شهدای جنگ تحمیلی و یاری از یاران حسین زمان سخن می گوییم شهید ابراهیم آبروشن که خدایش به او اجر اخروی عنایت فرماید در سال ۱۳۴۶ در یک خانواده بی بضاعت و مذهبی زمانی پا به عرصه وجود نهاد که چشم خانواده ای را روشن و قلب والدین خود را منور ساخت صرفا بدان لحاظ که والدینش آرزوی داشتن فرزندی ذکور را داشتند
به نقل از مادر شهید قبل از اینکه ابراهیم متولد شود آرزوی داشتن پسری را داشتن و این موضوع را برای سیده ای از سادات که در همسایگی آنها میباشد تعریف می کند و آن سیده داستان حضرت ابراهیم و قربانی اسماعیل را برایش بیان میکند و مادر خوشحال از این موضوع با خدایش عهد می کند در صورت اجابت از خواست ابراهیمیش،او نیز ابراهیمش
را مانند اسماعیل به قربانگاه شهادت بفرستد. شهید ابراهیم با فقر متولد میشود و با فقر بزرگ می شود و با تنگ دستی عجین می گردد و خود را برای طی نمودن دریائی از مشکلات مهیا می سازد و برای دیدار پروردگار و لقاء الله آماده میشود. ابراهیم پسری بود که دست پدر می گرفت و بازوی توانای وی در کارهایش بود. او پدری را یاری میگفت که شغلهای فصلی را دنبال می کرد زمانی صبح را به اتفاق پدر جگر می فروخت و بعد از ظهرها دوغ فروشی میکرد و موقعیکه فصل گرما به پایان می رسد به فروختن لبو و باقلا اکتفا می کرد و به وعدۀ قرآن ان مع العسر یسرا دلبسته بود و میدانست این همان تنگدستی است که راحتی بدنبال دارد . پدر ابراهیم که به دلیل فقر مالی قدرت خرید حتی یک گاری را نیز نداشت فرزندش را به مساعدت می طلبید و هم او بود که گاری پدر شد و مشک دوغ را بدوش میکشید تا امورات زندگی را بر وفق مراد گرداند هر چند ناچیز. ابراهیم و خانواده اش از ابتدائی ترین حقوق یعنی خانه محروم بودند و زمانیکه بعد از مشقات فراوان قادر شدند چند متر زمین در کوی چمنک خریداری کنند آنگاه بود که دست خود را جهت بنای آن تهی دیدند لاجرم چادری تهیه کردند و در آن زندگی نمودند تا بمرور زمان با مشقت فراوان توانستند دو اتاق در آن احداث نمایند ابراهیم به سن شش سالگی وارد مرحله جدیدی می شود کیف و کتاب تهیه میبیند و مشغول تحصیل می شود ولی در این بهبوهه کارش را فراموش نمی کند او منهای کسب تحصیل مساعدت به پدر و کسب اوضاع و احوال اقتصادی بهتر را هم به غایت مد نظر داشت. ابراهیم سنگ زیرین آسیاب بودو هم درس میخواند و هم کار میکرد تا قوت لایموت را مهیا کند و با اتکاء به پروردگار و اتکاء به نفس خود همه ساله با نمراتی قبول می شد که غیر منتظره می نمود در تابستانها بعلت فراغت موقت تحصیل فعالیت کارش بیشتر می شد و چنان فعالیت میکرد که جاری شدن خون از بینی اش همه روزه یک امر اجتناب ناپذیر بود ولی با این وجود معتقد بود که : ان مع العسر یسرا
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
دوستانی که او را می شناختند واقف بودند که فشار زندگی او را بسیار متین و با وقار کرده بود حجب و حیا و محبوبیت و خضوع و اخلاص را سرشت خود داشت، احترام به همنوع را رسالت و احترام به پدر و مادر را وظیفه خود می دانست خلوص و نیت و خوش قلبی اش را از یاد نمی بریم گواه ما وصیتنامه ایست که از او به جای مانده است که در آن می گوید با چند صد تومان پس اندازم برای بچه ها لباس بخرید و کتابهایم را به برادران و دوستانم بدهید و میگوید هر کسی که از من طلب دارد بگیرد و به هر کس که بدهکارم بدهید ابراهیم شاید نمی دانست که در برابر اخلاق برازنده اش جملگی به او بدهکار بودیم ، مردمی بودنش را از یاد نمی بریم حتی در بحرانی ترین شرایط پرخاشگر نمی شد راضی به رضای خدا و شاکر به لطف پروردگار و ممنون از عنایت حق بود. پیوسته بشاش و خنده رو بود. خنده و خنده و لبخند؟ آنهم با این با این همه بار سنگین و گران زندگی و تحمل دردها و رنجها و غم خوردن از بابت زندگی؟ سلام بر تو سلام بر تو و سلام بر کسیکه چون تو فرزند زاد. متین بودن به وی شخصیتی قابل تحصین داده بود او براستی ابراهیم بود. چون با شرکت در جنگ برای شکستن بت استعمار و ید استبداد و ایادی آمریکا کمر همت را بسته بود ، او با آگاهی شهید شد و هم او بود که به همشهریانش گفته بود:
"تا شهید نشوم (این تداعی سخن ابراهیم را میکند که تا بتها را نشکنم) از پای نمی نشینم “او و همراهانش با شهادتش سنگ بنای آزادی خرمشهر را نهادند.
به نقل از مادرش شبی که ابراهیم شهید شد نیمه های شب پرنده ای پشت بام منزل نشسته و نغمه سر میداد من ناراحت و با دلهره و وحشت از خواب بیدار شدم و دست به دعا برداشتم که پروردگارا ابراهیم را سالم به من برگردان و گریه بسیار می نمودم نمی دانم چقدر طول کشید ولی همین را می دانم هر چه بیشتر التماس می کردم نغمه های پرنده هم بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه گفتم پروردگارا ای خدای یگانه تو بزرگی و کریمی و رحیمی صلاح و مصلحت ابراهیم به دست تو می باشد خود هر چه صلاح می دانی.
این جمله را که با خلوص نیت بیان نمودم به خدای احد و واحد دیدم پرنده آرام به پرواز در آمدو رفت و من هم راحت تا صبح خوابیدم که روز بعد خبر شهید شدنش را آوردند. آری ابراهیم شهید شد شهیدی از تبار حسین و شهیدی از تبار مستضعفین واقعی این مرز و بوم. خدایش او را اجر اخروی عنایت فرماید و با شهدای کربلای خونین حسین محشور سازد .بالاخره او به آرزویش رسید و همچون مولایش حسین در خون خود غلطید و والدینش راتنها نهاد و به لقاء الله پیوست و به دیدار خدایش شتافت و ما یاد او را گرامی میداریم چون ابراهیم و هم رزمانش با ادامه نبرد علیه تجاوز گران بعثی از استقلال میهن اسلامی و از شرف و ناموس و انسانیت و اسلامیت ایران دفاع کردند، سربازان ولایت بودند و بر علیه جور و ستم ظالمان بپا خواستند ، یاران امام بودند و از حاکمیت ولایت فقیه پشتیبانی نمودند آنها رفتند تا به ما بگویند چگونه باشیم و چگونه عمل کنیم و او نبض زمان بود که قلب تاریخ شد.
راهش پر رهرو باد
” والسلام “
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
پایان
💐💐💐💐💐💐💐💐💐
شادی روح شهدا صلوات
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷